سهشنبه،
6 تیر 1385
راه شیراز
رضا مرادی غیاث آبادی
برگرفته از
کتاب راه شیراز از همین نگارنده (چاپ 1383)
«راه شیراز» یک چکامه ادبی و شاعرانه نیست. نه نثر است و نه نظم.
خود نیز نمیدانم چیست. سخن دل است، دلی که همواره و در سراسر
تاریخ وادارش کردهاند تا یا همانند دیگران بیندیشد و یا احساساتش
را چنان در پشت هزاران پرده مهآلود پنهان سازد تا دوستان و کسانی
که باید، آنرا ببینند و کسانی که نباید، آنرا نبینند و نفهمند. راه
شیراز، سخنی است به یاد روزگاران سپری شده و به آرمان روزهای خوبی
که زنان ایران و مادران سوشیانتها (نجاتبخشان)، برای ایران به
ارمغان خواهند آورد. از نویسنده و شاعر گرامی خانم
نوشین شاهرخی
برای تشویق من به انتشار آن در اینجا سپاسگزارم.
به
آناهید
ایران
فرشته آبها،
پاكیها، روشناییها و ترانهها
«
پدربزرگ،
شیراز را شهر فرخنده نیاكان میدانست و از كودكی عشق شیراز را در
دل ما میكاشت؛ عشق شهری كه هرگز آنرا ندیده بودیم.
سخنهای
پدربزرگ گرم بود؛ گرم و پر احساس. نمیدانی وقتی پدربزرگ از
بـاغها و كوچهپسكوچههای آكنده از بوی خوش كاهگِل و عطر
بهارنـارنج شیراز سخن میگفت؛ چگونه چشمانش میدرخشید و چگونه بوی
نارنجها را همچنان در فضا جستجو میكرد.
نمیدانی
آنگاه كه پدربزرگ از عـشـق
میگفت؛ چگونه لبانش میلرزید و چگونه جوانی و عشق را همچنان در
چهرهاش میدیدی و درخشش اشك را در پشت پلكهایش احساس میكردی.
آه ای
پدربزرگ، دلتنگم برای تو!
شیراز برای
پدربزرگ و برای ما همیشه شهر نیاكان بود.
و «راهِ
شیراز»، راه نیاكان
و كوچههای
شیراز، جای گامهای پر توان پدران
و دشتها و
گلهای صحرایی شیراز، تماشاگه با شكوه مادران
و ارگ
شیراز با وجود «برج خمیدهاش»، همچنان نماد سربلندی آنان.
برجها و
باروهایی كه همچنان سرافرازنه گامهای جستجوگر و مشتاق ما را در
انتظارند؛ انتظاری كه پس از دورگاهی به پایان میرسد و «مـا» گام
در «راهِ شیراز» مینهیم.
گام در راه
نیاكان
گام در
راهی خاطرهانگیز
در حسرت
روزهای از دست رفته.
2
یاد باد
همراهی تو، ای همسفرِ «راه شیرازِ» من!
تو آنروز
یك نفر بودی
و امروز
دهها نفرید
و فردا
هزاران نفر.
تو بودی
همسفر من در راه شیراز
آنگاه كه
سفری شبانه آرزو میكردی تا هیچ نبینی مگر بامداد را
بامدادِ
تختجمشید را
آن
بازمانده نیاكان دور هنگام ما را
و آن
یادمان غرور ایرانی را.
آن شب
آنقدر از پدربزرگ گفتیم تا او مسافر خواب و رؤیای ما شد
رؤیای هر
دوی ما:
3
پدربزرگ
میآمد!
با گامهای
استوار
با قامتی
بلند
با بازوانی
نیرومند
با چشمانی
پر فروغ
با دستانی
بزرگ
با سینهای
فراخ
با قلبی
مهربان.
پدربزرگ
میآمد
با
گامهایی خسته
با چشمانی
اندوهگین
با
شانههایی لرزان
با دلی
شكسته
با سینهای
پر از آه.
پدربزرگ
میرود و رفته است.
ما ماندیم
و تنهایی
ما ماندیم
و زوزه درندگان
ما ماندیم
با بادهای سرد
ما ماندیم
با چراغی كمسو
با دلی
دردمند
با اجاقی
كمفروغ.
پدربزرگ
رفت
آن
لبخندهای با وقار
آن چشمان
عمیق
آن دلِ
دریایی
آن صخره
ستبر
آن گامها
و بازوهای پولادین
آن موهای
سپید.
ای پدربزرگ
ای امید من
دلتنگم
برای تو!
من به سراغ
بیل پدربزرگ رفتم
آن بیل كه
سینه زمین را میشكافت
آن بیل كه
دل خاك را زیر و رو میكرد
آن دستان
كه راستی میافشاند
آن زبان كه
به راستی گشوده میشد
آن چشمان
كه به راستی میاندیشید
آن چهرهای
كه نگران فردای ما بود.
پدربزرگ
میآید
تند و تند
میخندد
به سوی من
میآید
دستانش را
میگشاید
چشمانش
میدرخشند.
من
برمیخیزم
به احترامش
پایافزارم را در میآورم و به سویش میدوم
اما به
پدربزرگ نمیرسم.
پدربزرگ
گامهای بلند بر میدارد
نیرومند
است
آرزوهای
بزرگ دارد
مثل من
نیست
او پاك است
او راست
است
من به او
نمیرسم
من او را
صدا میزنم
پدربزرگ
میخندد
بیلش پر از
خاك است
خاكهای
میهنم
خاكهایی
كه بر روی آن، مادران میهنم، فرزندانشان را شیر دادهاند
خاك بیل
پدربزرگ پر است از جوانه
پر است از
تخمهای بارور
پر است از
امید.
آه ای
پدربزرگ!
تو آن
جوانهها را در قلب كه میكاری؟
ای پدربزرگ
آن
جوانهها را در قلب من بكار!
من پدربزرگ
را صدا میزنم
او دستانش
را تكان میدهد
به نزدم
میآید
مرا
میبوسد
نام
نیاكانم را میپرسد كه مبادا فراموشم شده باشد.
گفتم ای
پدربزرگ،چرا من بتو نرسیدم و تو با «یكگام» به من رسیدی؟
پدربزرگ
پشت سرِ مرا نگاه میكند
من بر
میگردم
پشت سرم
«تو» ایستاده بودی، تو
دختری با
روسری سـرخ!
با دستانی
سپید
سپیدِ
سپید.
پدربزرگ
دستان او را میگیرد
دست مرا در
دست او میگذارد
از
جوانههای خاكهای بیلش مشتی بر میدارد و در دستان ما میریزد.
پدربزرگ
میگوید:
“جوانهها
از من، آبیاری با شما”
ما دست
پدربزرگ را میبوسیم.
پدربزرگ به
فرزندان ما اشاره میكند
ما پشت
سرمان را نگاه میكنیم
تمام دشت
پر از بچه بود
سراسرِ دشت
پهناور.
ما
با شگفتی به سوی پدربزرگ برگشتیم
…
اما
پدربزرگ داشت میرفت
بیلش را بر
دوشش نهاده بود
سرش به سوی
زمین بود
اندیشهاش
میدانم نگران ما بود
گامهایش
اما بلند بود
بلندِ بلند
مثل همیشه
مثل
آرمانهایش.
پدربزرگ
رفت به سوی جنگلها
در پشت
سپیدارها ناپدید شد
رد
گامهایش بر روی زمین مانده بود
از جای
گامهای پدربزرگ جوانههایی سر بر كشیده بود، سبزِ سبز!
باور
میكنی؟
از جای
گامهای پدربزرگ جوانههایی سر بر كشیده بود، سبزِ سبز!
پدربزرگ
رفت
رفت در دل
جنگلها
در پشت
كوهها
ما تنها
ماندیم
تو گریه
كردی
من
پیشانیات را بوسیدم.
جوانهها
اما همچنان در دستان ما مانده بود
و دستان ما
در دستان یكدیگر
اشكهای تو
بر جوانهها میریزد.
من ساكتم
مثل همیشه
در دنیای
پُر هیاهوی سكوتم به تو میاندیشم
در دنیای
پر صدای سكوتم،
تو سرت را
بر سینهام میگذاری و اشك میریزی
اشكها بر
جوانهها میچكد
جوانهها
رشد میكنند
بالا
میآیند
بالا و
بالاتر
جوانهها
به میان چهره من و تو میرسند
و در میان
آنها دو غنچه سـرخ
میشكفد
دو غنچه كه
یكی بزرگتر از دیگریست.
من گلها
را میبویم
تو گلها
را میبوسی.
از میان
گلها اما
شاخهای
دیگر شكوفا شد
گلی سپید
سپیدِ سپید
همچو دستان
تو.
تو گفتی
این ثمره بوسه پدربزرگ بود
من گفتم
این ثمره عشق تو بود
عـشـق تـو.
تو گفتی چه
تفاوتیست میان عشق من و عشق تو؟
من گفتم
عشق من طولانیست و عشق تو عمیق.
ما با گل
سپیدِ تازه روییده، به میان بچهها میرویم
گلها زیاد
و زیادتر میشوند.
دستهای از
گل
آغوشی از
گل
خرمنی از
گل
بچهها
كمكم بخود میآیند
دستانشان
را به هم میدهند
حلقه
میزنند
با هم
میشوند
سرود
میخوانند
شادی
میكنند
چرخ
میزنند
تو به آنها
شاخههایی از گل سپید میدهی
هر چه
میدهی تمام نمیشود
اما به من
گلی سـرخ
میدهی
همراه با
سیبی سـرخ.
من باز
پدربزرگ را فریاد میزنم
میگویم ای
پدربزرگ
من
نمیدانم كدامست رود «دائیتیا»ی تو
من
نمیدانم كدامست رود «اَرِدْوی» تو
من
نمیدانم كجاست سرزمین مقدس«ایـرانوِیج» تو.
اما
میدانم
همه این
گندمزارها
همه این
شالیزارها
همه این
راهآبهها
اثر بیل
توست
اثر
نیرومندی و همت توست.
من میدانم
همه این كاریزها اثر تیشه توست
من میدانم
همه این رودها ارِدْویاند
همگی
دائیتیااند
همه این
سرزمینها، سرزمین گرامی ایرانوِیجاند.
من میدانم
سیمرغ تو كجاست
و هم
سیمرغ تو كجاست
و دیو سپید
كدامست
من میدانم
تو بر روی همین زمین نشسته بودی
روی همین
خاك
روی همین
صخره.
ای پدربزرگ
من میدانم
چشمانداز تو همین دشت بود
از آب همین
چشمه نوشیدی
شاخههای
همین توت را تكان دادی
اینهمه خشت
را تو بر هم نهادی
این درخت
را تو آبیاری كردی.
ای پدربزرگ
من میدانم
درخت سرسبز ترا كه شكست
میدانم
كدام سواران بودند
آنان كه
سواره از كوچههای گرامی روستای تو گذشتند
آنان كه
كشتزارهای مقدس ترا بیحرمت كردند
كشتزارهایی
كه در آن دانههای راستی را میافشاندی
كشتزارهای
مقدس تو!
ای پدربزرگ
من میدانم
كه تو خواب نبودی
من
میدانم.
ما بیدار
خواهیم ماند
همچو تو
ما بذر
بیداری خواهیم پاشید.
تو راهنمای
ما خواهی بود
جوانههای
تو در دست ماست
تو دستان
ما را بر هم نهادی.
تو بودی در
دل آن آتش
آن آتش
نیاكان
آن آتش كهن
كه دستان
ما را بر هم نهاد.
ای پدربزرگ
ما به
آرمان تو وفاداریم
به
شاخههای سرسبزی كه بر دستانمان رویاندی
ما
جوانههای ترا خواهیم رویاند.
ما
فرزندانمان را به سرزمین زیباییها
به سرزمین
پاكیها خواهیم برد
ما
تاریكیها را از سر راه آنان بر خواهیم داشت
ما بر راه
آنان «نور»
خواهیم افشاند
ای پدربزرگ
نـور!
4
مهربان
من!
ای ارمغان
پدربزرگ
ای آناهید
ایران
دیرگاهیست
انتظار بردمیدن تو
مدتهاست
چشمبراهی گامهای تو بر راهی سپید
تو بودی
گمشده من
تو بودی
بارها و بارها میهمان رؤیاهای دور و دراز من
مسافر
خوابها و خاطرههای من
تو بودی
همدم گفتگوهای راههای دورِ سفر
تو بودی
همواره در كنار من و در كنار هم.
در راه سفر
تو برایم نغمههای امید میخواندی
بر شانهام
میخوابیدی
برایم از
روزهای خوب آینده گفتگو میكردی
و از
هزاران فرزند!
از هزاران
فرزندِ سربلند، چو سروِناز
شیراز سخن میراندی.
در سر
بالایی غار شاپور من دستان ترا میگرفتم
و در
خستگیهاو رنجیدگیهای شهرِ پرهیاهو، تو برایم سرود میخواندی
شادم
میكردی
امیدم
میدادی
و بر
راهمان گلهای تازه شكفته اسفندماهی را میافشاندی.
ای یار
نازنین!
ای همراه
راههای سخت آینده
سالها بود
كه تو در رؤیاهای من
در زیر
شبهای پر ستاره آسمان ایران
در سفرهای
تنهاییام
در «شبهای
شیراز»
در كنار
مهتاب تختجمشید
در زیر
دخمههای سر به آسمان كشیده نقشرستم و «دایهودختر»
بر فراز
چارتاقی باشكوه شیراز
و آن
دورنمای شگفتِ شهر نیاكان من
و در كنار
بنای خاموش و خفته در تاریخِ
پاسارگاد
و در
كوچهپسكوچههای شیراز
كوچههایی
كه عشق را در آنها گم كرده بودم
و در
سایبان« سیبویه»، آن معمار ایرانی زبان تازی
و در پناه
سیاهچادرهای عشایر مهربانِ كرانههای «قرهآغاج»
و در همه
پهنه پارس
آن گستره
رؤیایی من؛
برایم از
ستارهها حرف میزدی
و
ستارههای زرین
را یكییكی پیدا میكردی و نشانم میدادی
ستارههای
زرین دوستداشته مرا
ستارههای
زرتشت را.
من میگفتم
كه راهیست بسیار
راهیست پر
از خستگی
تو میگفتی
بر راهمان گل مینشانی
گل خواهی
افشاند.
میگفتی در
طول راه
سرود خواهی
خواند
عشق خواهی
ورزید.
میگفتی كه
باید به فرزندانمان بازگردیم
برای آنان
سوغاتیهای نیاكان را ارمغان ببریم
برای
دخترها، پارچههای گلدوزی با رنگهای سرخ و آبی
برای
پسرها، تیشه پدربزرگ
و بیلی پر
از خاك
پر از نیرو
پر از
زندگی.
و برای
همراهان آیندهامان سه شاخه گل
دو شاخه گل
سرخ
و یك شاخه
گل سپید
سپیدِ
سپید.
فرشته من!
تویی یاری
رسانِ مردمی مهربان
تویی دور
دارنده غصه و غم
تویی امید
ایران
تویی ماهِ
من!
دردهایت را
بر پشتم بگذار
تو را
نباید خستگی
تو را
نباید خمیدگی
تویی خستگی
ناپذیر
تویی مقاوم
و پر شور
تویی بلند
بالا.
ای غمخوار
ما!
دردهایت را
بر پشتم بگذار
من پشتم را
كولهبار خستگیهای تو خواهم كرد.
تو را از
هیچ چیز نباید خستگی
تو خستگی
ناپذیری
مصمم باش
پر توان
باش
پر نیرو
باش
پر نور باش
پر امید
باش.
ای یار
همراه و همسفر من
مونس
تنهاییهای من
ای امید
میهن!
ما
كورهای داغ و تفتیده از امیدیم
از عشقیم
از آتشیم
همه را
نثار تو میكنیم
نثار دستان
خواهنده تو
نثار
چشمهای عمیق تو
نثار
آرزوها و آرمانهای بلند تو.
ما محتاج
نور و مهربانی تو هستیم
در جهانی
بس بیفروغ از مهربانی
در شهری بس
اندك، سوسوی نورها
در
قلبهایی بس نایاب، گوهرهای راستی.
ای ماهی
نرم و نازك جویبارهای وطن من!
ای ستاره
سپید ایران
منم آن
خواهنده نورهایی كه تو به ارمغان میآوری
بیدریغ
نثارم كن
همه پرتوها
را بر من ببخش
بر دستان
خواهنده من
همه
مهربانیها را بیدریغ بر دامانم بریز
بر قلب
جستجوگرم روان كن.
منم
خواهنده نور و مهربانی تو
تویی
خواهنده عشق و امید من.
من با تو
هستم
تو با من
هستی
فرزندان ما
چشم براه ما هستند
فرزندان تو
به تو امید بستهاند
ما آورنده
پیامی از گذشتهها هستیم
پیامی از
پدربزرگ.
روان و
فروهر نیاكان نگران ماست
من باور
دارم
تو باور
داری
ای امیدگاه
چشمان منتظر من!
ای درخت پر
بار!
ای فرزند
جنگلها
ای فرزند
باران
تویی بر
خواسته از جنگلهای بلند
جنگلهای
سر بر كشیده
بر خواسته
از دل سرسبزیها
بر خواسته
از آغوش آبها.
ای همراه
راههای پرشكوه
تویی نزدیك
به دریا
به امواج
خروشان
به امواج
نغمهخوان.
تو خود
درختی
تو جنگلی
تو آبی
رودی
جویبارهای
سرود خوانی
پرستوی
مهاجری
دریای
خروشانی
آبشارهای
فرو ریزندهای.
همه در
توست
همه در تو
ای امید
وطن من
آناهید
ایران!
بیفشان
بارانهای حاصلخیزت را بر
سرزمین تشنه من
نغمه بخوان
بر سرزمین من
بر سرزمین
چشمبراه من
امواج
خروشانت را بر صخرههای سخت بكوب!
در هم بشكن
راه باز كن
بر دشتهای
خشك فرو بار
بیا!
بیا به
آغوش خواستارانت.
غمگین مشو
نا امید
مشو
خسته مشو
شاد باش
پر امید
باش
خستگی
ناپذیر باش.
تویی امید
ما
تویی شادی
ما
از
لبخندهای توست امید زندگی
از شررهای
چشمان توست روشنایی راههای آینده.
بیا ای
فرزند ایران
بیا ای
ستاره آبها
ای
همپیمان من
بیـا!
5
ای تنهای
من!
تمام
لحظههای ما در آرامگاه كوچك و خلوت روزبِهان؛ به اندیشهها و
سخنهایی سپری شد كه از قلب مهربان و تنهای تو برخواسته بود.
سخنهایی كه الهامبخش آن، گفتاری كوتاه از روزبهان بود. رازِ دلی
كه بر سردر آن سرای خواستاران تنهایی نگاشته شده بود:
“ای ترا با هر دلی رازی دگر”.
و گفتههای
تو در آن سرای خلوت، صمیمی بود و ساده. به سادگی قلب مهربان تو.
دردهای تنهایی، كه برای دل خودت و برای خدای مهربان خودت سروده
بودی و اینك اینچنین سخاوتمندانه، همانند سپندارمذ، آنها را نثار
من كردی و مرا با خود به دنیای زیبای پاك و بیریای خود فرو بردی.
ای
شادیبخش!
تو آنگونه
كه آرزو میكردی به خوشبختی راستین دست مییابی
تو انبوه
مردمانی را به خوشبختی واقعی میرسانی
تو شادی و
آرامی را به مردمان هدیه خواهی كرد.
تو پرواز
میكنی
بالا خواهی
رفت
بالا و
بالاتر.
از گریه
گفتی
گریهای
بیامان و پایان ناپذیر
و من
میدانم گریههای توست آورنده شادمانی و خوشبختی
اشكهای
توست زلالتر از همه آبها
اشكهای
توست پاكتر از همه چشمهها
آن
اشكهاست آورنده روشنایی
شكوفا
كننده گلهای زیبای قلبها.
آن اشكها
آورنده بهترینهاست:
آورنده
مهربانی
مهربانی بر
جهانی بس نامهربان
برای جهانی
بس دور رفته از آیینهای مردمی.
ای كاش!
زانوانم
شایستگی گریههای ترا داشت
ای كاش،
سینهام پذیرای اشكهای پاك تو میشد
ای كاش،
بذرهای مهربانی را در قلب من هم شكوفا میكرد.
در كنار
روزبهان از دلِ شكستهات گفتی.
ای نازنین!
دلِ
شكستهات را باز خواهیم ساخت
با تمام
توان
همچو
فرمانی مقدس.
دلِ شكسته
تو
دلِ شكسته
همه است
دانههای
مهربانیای كه از تو فرا دست آوردهام را بر قلبت خواهم افشاند
نوازشش
خواهم كرد
امیدش
خواهم داد
بوسهاش
خواهم زد
بذر
زیباترین گلهای دشت
پاسارگاد را نثارش خواهم
كرد
زیباترین
نگارههای سفالِ «تل باكون» را نشانش خواهم داد
به
زیباترین سرزمینهای ایرانی خواهمش برد
به شنیدن
آوای دلانگیز آبها در «تكیه مشرقی» میهمانش خواهم كرد
با
سیاهچادر باصفای ایل قشقایی و بختیاری آشنایش خواهم ساخت
بنفشههای
«قلعه دختر» را بر گیسوانش خواهم نشاند
زیباترین
قصههای ایرانی را برایش بر خواهم خواند.
بر فراز
كوههای سر بر كشیده «دربند پارس» فریاد خواهم زد:
رنجنامه
دلاوران ایران زمین را
«آریوبرزن»
را.
بر فراز
ستیغ «مهر» با بلندترین آوازها بر خواهم خواند:
سرود مقدس
آرش را
«آرش
كمانگیر» را
و
«آرش»
ترا.
به درون
دخمه داریوش خواهمش برد
به آن
باشكوهترین جایگاه برای آرامش ابدی.
برایش
خواهم آورد، رنگهای فیروزهای و لاجوردی «خدایخانه» را
رنگهای
ملی ایرانیان را.
نشانش
خواهم داد، ایزدخواست و تنگچوگان و تنگآب را
نشانش
خواهم داد آن دخمه سر به آسمان كشیده «دایهودختر» را
نشانش
خواهم داد، پارچههای رنگارنگ بازار وكیل را
و گبهها و
گلیمها و جاجیمهای هزار رنگ فیروزآباد را
آن
نشانههای رنگارنگی اندیشه زیبای دختران ایران را
و لبخندهای
پر نشاطتت را بیشتر و بیشتر خواهم كرد.
مرهم قلب
شكستهات خواهم شد
قلب
شكستهای كه روزی مرهم هزاران قلب شكسته خواهد شد.
ای جستجوگر
گمگشتهها!
گمان
میكنی ندانستم كه در همه سفرها به دنبالگمشدهای بودی؟
گمان
میكنی ندیدم چگونه چشمهایت شعله آتش و فروغ بود؛
آنگاه كه
گیاه مقدس «هـوم» را نشانت دادم؟
تو گمان
میكنی آن لحظه من فروغ بیكران را در چشمان تو ندیدم؟
گمان
میكنی ندیدم چگونه شیفته ماهیهای چشمه سعدی شده بودی؟
گمان
میكنی التهاب ترا بر بالای كوه نقشرستم متوجه نشدم؟
گمان
میكنی نشنیدم راز و نیاز آرام ترا در اعماق غار شاپور؟
در آن
تاریكی مطلق و در آن تنها آوای دلنشین؟
آوای چكیدن
قطرههای آب
قطرههای
تو!
گمان
میكنی متوجه نشدمكه با چه التهابی به پیمان همازوری شتافتی؟
آیا
میدانی كه دستان من به گرمی چشمهای درخشان تو شد؟
آیا
میدانی كه وجودم پر شد از شور و اشتیاق و امیدیكه دهش تو بود؟
امیدی كه
تو ای آناهید ایران
تو ای یاری
رسان