آیین
برافراشتن درفش کاویانی
در
سرزمین درفشهای برافراخته (نوروز در مزارشریف)
شنبه، 2 اردیبهشت 1385
بياد سردار سرافراز وطن
رضا مرادی غیاث آبادی
نوشتار
زیر، برگرفته از سخنرانی این نگارنده در پاییز سال 1380
است که خود بدان دسترسی نداشتم و اکنون به لطف یک دوست
مهربان
به دستم رسید و در اینجا منتشر می
شود. این گفتار در وبسایت
احمد شاه مسعود
نیز منتشر شده است.
* * *
مسعود هم رفت. آن شير دلاور پنجشير، آن پهلوان سرزمين
مادری رستم، آن سردار آزاده وطن، آن مرد
سرزمين مقدس
آريانا.
مسعود هم رفت. آن چشمهای عميق و درخشان و مهربان، آن
پيشاني مواج و نگران، آن لبخندهای اميدبخش، آن گامهای
استوار، آن دستان گشاده و مصمم، آن گفتار دلنشين و
دوستداشتنی، آن انديشههای ژرف،
و آن آرزوها و اميدهای بلند.
چه سخت است گفتن و نوشتن در باره مسعود؛ در باره آن صخره
سخت و تناور و پابرجا، در باره آن جويبار زلال و
نغمهخوان، در باره آن گل خوشبوی رنگين، در باره آن آسمان
پهناور آبی.
ای مسعود! تو اميدی كوچك نبودی. تو اميد يك ملت بودی. ملتی
رنجكشيده، درد كشيده، ملتی تنها در اين جهان بزرگ، فراموش
شده در كنار مام ميهن. آواره، بيمار، ناتوان.
ای مسعود! به من بگو چگونه میتوانم به آن پسرک كوچكی كه
از كار سنگين و پر مشقت و تحقيرآميز روزانه به نزد مادرِ
تنها و خواهر بيمارش باز میگردد و میگويد:
"يك روز مسعود مياد و مارو با خودش به
گلبهار
میبره، به خونمون میبره"؛
بگويم كه مسعود رفته است، مسعود ديگر نيست. چگونه به آن
پسرك بگويم كه تو تنها اميد خود در اين جهان بزرگ، در اين
جهان لبريز از ثروت و لبريز از قدرت را از دست دادهای؟
چگونه بگويم كه اميد تو قربانی تعصب و قربانی جهل
«سياهپوشان» شده است؟
ای مسعود! افغانستان،
سرزمين مقدس آريانا،
برخواهد خاست، بر خواهد دميد، شكوفان خواهد شد؛ از ميان
دانههای نيرومندی كه تو بر زمينش افشاندی.
همه كوههای هندوكش بر تو خواهند باليد؛ بر تو شيری كه
دامنههای پر غرورش را از هجوم بيگانگان دور داشتی و آنجا
را به آهنگ هيچ سرزمينی ترك نكردی. همه كوههای سر به فلك
كشيده و همه درههای ايرانزمين، ايران بزرگ، بر دره
پنجشير غبطه خواهند خورد كه گوهر پيكر خفته ترا در آغوش
دارد. كوههای پنجشير به خود میبالند كه تو از دامانشان
برخاستی. مادران كابلستان همچو
تهمينه كابلی
به خود میبالند كه پرورنده رستمی ديگر بودهاند.
ای مسعود! رود پنجشير، نغمه خوش كوهساران خراسان باستان را
به كنار آرامگاه تنهای تو، به كنار آن درخت بيدی كه گفته
بودی «يادگار نياكانت» بوده، میرساند. باد
بدخشان
هر بامداد بوی خوش گلهای صحرايی و نغمه پرندگان پامير،
بام ايران، را برای تو به ارمغان خواهد آورد؛ پرندگانی
خوشخوان و پرندگانی با سرودهايی غمانگيز.
مسعود! من میدانم كه بلندیهای البرز باستانی و كوهساران
هُكر،
به بلندای قامت و آرمانهای تو غبطه خواهند خورد. به
ايستادگی و عزم تو همه كوهستانها همه قلههای سركش غبطه
خواهند خورد. تو آزادی ميهن را نخواهی دید؛ همانگونه كه
كاوه آهنگر
و
آرش كمانگير
نديدند.
ای وطن! كجاست آن شاهين بلند پرواز
اَپورسِن؟
كجاست آن سيمرغ ياریرسان ايران؟ كجاست آن شير درههای
مغموم و فراموش شده؟ كجاست آن آهوی تيز روِ ستيغهای
سربلند هندوكش؟ كجاست آن بادِ آورنده نغمهها و سرودها؟
كجاست ای وطن؟ كجاست آن مردی كه همه جوانیاش را به پای
آرمانهای تو، به پای سربلندی و سرافرازی تو ريخت؟ كجاست
آن مردی كه قلبش تنها به عشق آزادی تو ميطپيد و میگفت:
"ما برای آزادی میرزميم. برای من زيستن در زير چتر بردگی
بدترين نوع زندگی است. اگر آزادی ما بر باد رفت، اگر غرور
ملی ما شكسته شد، زندگی براي من كوچكترين لذت و ارزشی
نخواهد داشت."
او كجاست ای وطن؟
مسعود! كاش به همه گفته بودی كه با تو چه كردند. دشمنان را
میدانيم. كاش به همه گفته بودی كه
«دوستان»
با تو چه كردند. هموطنان، همسايگان با تو چه كردند و آنان
كه با تو دست پيوند و دوستی داده بودند. افسوس كه تو تا
زنده بودی جز به راز سخن نگفتی.
ای مسعود! تو امروز تنها در دامان پنجشير نيستی، تو در
قلبهای ملتی بزرگ هستي؛ در دلهای صدها ميليون مردمان
ايرانیتبار زنده و جاويد هستی.
پنجشير هيچگاه تسخير نشد! چون تو در پنجشير بودی. هر جا كه
تو بودی، آنجا دشمن نبود. پنجشير تسخير نشد و تسخير ناپذير
ماند. ميهن ما تسخير ناپذير میماند، با بذرهای مردانگی و
آزادگی كه تو بر زمين حاصلخيزش افشاندي. بذرهايی كه از
دستان رستم و كاوه و آرش برگرفته بودی. و اينست كه حتی
دشمنت به تو لقب
«شير پنجشير»
داد.
آه كجاست آن شاعری كه مسعود را بسرايد؟ كجاست تا روزهای
تنهايی او را در خيمهای كوچك بر فراز كوهستانهای وطن
بسرايد؟ لحظههايی غرق در انديشههای دور و دراز،
چارهجويان رنجها و ناكامیها و مصيبتهای مردمانی كه
اميدگاه چشمان منتظر آنان بود. لحظههايی كه تنها پسرش
«احمد» را پند میداد كه:
"مباد وطنت، ناموست را رها كنی و به كشورهای ديگر روی".
لحظههايی كه به دامان كتابخانه كوچك سفریاش، و يا در
غروب غمانگيز خورشيد تخارستان به آواز گرم و غمگين
«احمد ظاهر»،
بزرگترین آوازخوان سرزمینهای
ایرانی، پناه میبرد. آه كجاست آن شاعري كه بسرايد مسعود
را و مويههای تهمينههای كابلستان را، مادران پهلوانان
ايرانزمين را؟
چرا نمیشنويد اين مويههای تهمينه را؟ اين نالههای هميشه
در تاريخ تكرار شده مادران ايران را، اين غصههای كودكان
وطن را، اين گريههای آرام و پنهانی دختران ميهن را، اين
مردمانی كه به ناگاه تمامی اميد خود را برباد رفته ديدند.
آنان كه فراموش شدهترين مردمان روي زمينند. آيا ديديد كه
از پاي افتادن مسعود، نه بدست
«سرخ درفشان»
كه به دست
«سياه درفشان»
بود؟
بخواب اي سردار سرافراز! آسوده بخواب كه هيچگاه نتوانستی
راحت و آسوده بخوابی. آسوده بخواب كه در روزهاي بیخبري
ما، همه عمر و جوانیات در دامنه كوهها، و خواب و
آسايشت بر بستر سنگها سپری شد. بخواب و بگذار روانت در
سرای سپند، در سرای نور و سرود، به آرامی باشد.
بخواب ای سردار سرافراز وطن! آرام بخواب در آغوش مام ميهن.
مام ميهنی كه به ندای
«روان نياكان»
و به فرمان
«آيين كهن ايران»
همواره زاينده و پرورنده فرزندانی همچو تو بوده است و
«خواهد بود».