|
نبشته های کهن
|
باستان شناسی
|
جشن و آیین ها
|
گاهشماری
|
اخترباستان شناسی
 
|
روزنوشت ها
|
برگ نخست
 

 

 

دوشنبه، 29 خرداد 1385

خانه مادربزرگ

رضا مرادی غیاث آبادی

هنگامی که آقای احمد حیدربیگی، شاعر بزرگ میهنی و مردمی ایران، کتابچه کوچک این نگارنده به نام «خانه مادربزرگ» (چاپ 1383) را خواندند، گفته بودند که هرگز ذره‌ای احتمال نمی‌داده‌اند که من چنین نوشتارهایی به هم پیوسته و در میان اهالی شور و شاعری سر در آورده باشم. البته استاد درست می‌گفتند.

دوستان دیگر نیز می‌گویند که تو هر آنچه ما را از آن نهی می‌کنی، خود مرتکب شده‌ای. میگویند که هم سخنان شعارزده و احساسیِ بدون مدرک بازگو کرده‌ای و هم به فارسی سره نوشته‌ای. آنان نیز درست می‌گویند. خود نیز نمی‌دانم چگونه شد که چنین ناپرهیزی کردم. آیا خاطره‌های دوست‌داشتنی مادربزرگ و مادربزرگ‌ها بود، یا بهانه‌ای برای بازگفتن آنچه که نمی‌توان به صراحت بازگو کرد؛ و یا تأثیر دوست پراحساس و یار مهربانی بود که احساسات فرو خفته‌ام را در من بیدار می‌کرد؟ هر چه بود، این ناپرهیزی را که یادگاری از مادربزرگ و یادگاری از یک یار رهنورد راه‌های دشوار و ناپیموده است را سخت دوست می‌دارم و آرزو می‌کنم که در کنار بزرگوارانی همچو خانم نازنین متین که از آن ابراز خوشنودی کرده‌اند، کسان دیگری هم آنرا به تندی و صراحت به نقد و طعن کشند تا دیگر به سادگی هوس سفر به سرزمین دوست‌داشتنی رؤیاهای دلنشین را به دل راه ندهم.

برخی دیگر از خوانندگان نیز گفته‌اند که پیش از این و در «راه شیراز» یکپارچه شور و امید بوده‌ام؛ چگونه شد که در «خانه مادربزرگ» اینچنین خسته و نا امیدم؟ در پاسخ این دوستان، سروده‌ای از آقای حیدربیگی را تقدیم می‌دارم:

«در فصل عشق، آهوان تشنه را کشتند؛ تا آیه‌های عطوفت را، بر پوست‌هایشان بنویسند . . .»


به دختران، زنان ، مادران و مادربزرگان میهنم، به پاس همه زخم‌ها

1

شبی زمستان بود، برف می‌بارید و باد كولاك می‌كرد. خروش برف و باد، یاد مرا به سال‌های دور و به شبی پُر برف و به پنجره‌ای روشن می‌كشاند؛ یاد پنجره روشنِ خانه مادربزرگ. پنجره‌ای كه از آن نورِ سرخ چراغ گردسوزی به بیرون پرتو افشان می‌شد و امیدِ خانه گرم و پُر مهر او را به یاد می‌آورد. ما، در را باز می‌كردیم و گام به سرای او می نهادیم؛ مادربزرگ را می‌دیدیم كه زیر كرسی نشسته و گیسوان چون برفش را شانه می‌زد. از آمدن بچه‌ها شادمان می‌شد. دستش را به زیر جاجیم می‌بُرد تا غوری دم‌كرده‌های آویشن و بابونه را از چاله كرسی بیرون بیاورد. كرسی مادربزرگ و آتشدان آن همچو همیشه گرم بود؛ مانند چشمان پُر از مهربانی و یكرنگی او. ما دستان یخ‌زده خود را بهم می‌مالیدیم و به آن می‌دمیدیم. مادر بزرگ دستان ما را در میان دستانش می‌گرفت و می‌مالید.

ای كاش باز هم دستان او، دستان یخ‌زده ما را پناه می‌بخشید. ای كاش باز هم چراغِ روشن خانه تو پناهگاه ما می‌بود؛ كاش باز هم چراغ تو روشن بود و دانه‌های برف و سوزِ سرما، از پرتوهای آن روشنایی و گرما می‌گرفت.

 2

نوروز نزدیك می‌شد. دانه‌های آماده رویشِ تو در كندوله‌ات، آرزومند شكفتن بودند؛ چشم‌ براهی داشتند تا بانگ پرندگان كوچنده، بوی بهار را فرا آورد و ترا بسوی آنها بكشاند. آن هنگام كه پرستوهای آوازخوان از راه دور سر می‌رسیدند و بر تیرهای بام خانه تو پناه می‌آوردند و در دل خانه تو برای خود خانه‌های كوچك گلین می‌ساختند، تو كندوله‌ها را می‌گشودی؛ مشتی از هر كدام آنها را به شگون كشت‌و‌كار سال آینده، به هفت سینی می‌ریختی؛ پارچه‌ای بر فراز آنها می‌گستردی و با انگشتان نازنینت، چكه‌های آب را بر آنها می‌افشاندی؛ تو دانه‌ها را همانند دوشیزه آراسته‌ای در پس پرده، به جشن‌ پیوند می‌نشاندی. دانه‌ها از آب و از شیدایی تو بارور می‌شدند و از تنِ‌ كوچكشان، جوانه‌های سپیدِ كوچكی سر بر می‌زد. تو چه بسیار چشم‌براه این هنگام بودی؛ هر روز، بارها و بارها گوشه پارچه را به آرامی بر می‌داشتی، به دانه‌ها می‌نگریستی و آنگاه با شور وشادی، سر زدن «نخستین جوانه‌ها» را برای همه بازگو می‌كردی.

جوانه‌های تو بزرگ و بزرگ‌تر می‌شدند؛ سبزتر و سبزتر می‌گشتند؛ بلندا بر می‌افراشتند و خورشید و آسمان را جستجو می‌كردند. تو برای همه دانه می‌كاشتی، گندم خیس می‌كردی و سبزه می‌رویاندی.

ای كاش باز هم پشت پنجره كوچك خانه تو، سینی‌های سبزه، بُرز و بالا بر كشیده بودند و باز هم همچو همیشه دستان مهربانت را بر گِردشان بر می‌گرفتی، به آغوشت بلند می‌كردی و آنها را به دستان ما می‌سپردی تا سرسبزی و فرخندگی ترا به خانه خود ببریم. كاش دستان سبزه بر كف تو باز هم بودند. دستانی كه برای همیشه آرمیده‌اند، اما هنوز هم نیروبخشِ سبزه‌هایی است كه بر خاك تو می‌رویند.

سبزه سرسبزِ نوروزی‌ات را بر میانه پارچه سپیدی كه سفره پر یادبود نوروزی تو بود، می‌نهادی و بر كنارش، آینه‌ای كه پرتوافشان نور و روشنایی خانه تو بود. چه با شكوه بود رخساره سبزه و چراغ و ماهی در آینه كهنسال خانه تو. ماهی‌هایی كه از چشمه پاك روستایت به تنگ بلورین هفت‌سین تو راه می‌یافتند و پسانروز، ماهی را در میان دستانت می‌نهادی و آرام و به نرمی در آب‌های آوازخوان چشمه فرو می‌بردی.

اندام نرم و نازك مـاهی نقره‌ای، از میان انگشتان تو می‌گذشت و شناكنان، روشنایی و مهرِ خانه ترا به ژرفنای تاریك كاریز می‌برد.

مادربزرگ! می‌دانی امروزه سفره هفت‌سین ما، سفره رنج هزاران هزار ماهی سرخ كوچكی است كه ماه‌ها در تنگ‌های كوچك ما به بند می‌افتند و به دست ما از گرسنگی و بیماری می‌میرند؟

سفره نوروزی ترا، سنجد درختان كوچه‌باغ‌های تو، شیره انگور تاكستان تو، سیب سرخ درخت پدربزرگت، سمنوی پخته شده در شب‌های بلندِ شب‌زنده‌داری‌ات، تَرخَنِه‌های آكنده از شیره و آرد گندم تو، كتاب‌كهن درون گنجه پر از رازهایت، و تخم‌مرغ‌های نماد چرخ گردونت، رنگارنگ‌تر می‌كرد. تخم‌مرغ‌هایی كه با جوشیدن در ریشه روناس و پوست پیاز سرخ می‌شدند و با كاهِ گندم و سبوس جو، به زردی و زرینگی بر می‌تابیدند.

ما به آرزوی گرفتن تخم‌مرغ‌های رنگی از دست تو، خروس‌خوان بامدادان روز نوروز، خود را به نزد تو می‌رساندیم. تو چشم‌براه ما بودی. پیراهن گل بهی زیبایت را پوشیده بودی و سر‌انداز سپید دل‌انگیزت را بر سر كرده بودی. از پای سفره‌ات بلند می‌شدی، پیشانی ما را بوسه می‌زدی و تخم‌مرغ‌ها را در كف ما می‌نهادی. ما تخم‌مرغ‌های تو را به جنگ می‌انداختیم و آنها را برای برگزینش سخت‌ترین‌ها بهم می‌كوبیدیم و می‌شكستیم. ما نمی‌دانستیم كه سخت‌ترین‌ها، خودِ تو بودی، خود تو! نمی‌دانستیم كه به دل‌بستنِ به دستان تو و چهره پر شور و فروغمند تو چه بسیار نیازمند‌تر بودیم.

كاش تو بودی و باز هم در شبانگاه آمدنِ نوروز، آنگاه كه بر بالای بام‌ها آتش می‌افروختیم و می‌كوشیدیم تا به زور روغن و كُنجاره، آتش خود را بزرگ‌تر از آتش‌های دیگر كنیم، به ما می‌گفتی كه آتش بزرگ را روزگاری بس كوتاه است و «آتش‌های كوچكِ زیر خاكستر»، دیرگاهی برافروخته و فروزان می‌مانند.

كاش باز هم به ما می‌گفتی كه آتش باشید؛ اما نه آتش بزرگ و كم زندگانی، آتشی كوچك و همیشگی!

چرا ما نمی‌دانستیم كه بجای هیزم‌های پر‌توان، نمی‌توان به آتش بزرگ «چوب‌ریزه‌ها» و خاشاك دل بست؟

ما به سخن تو بی‌پروا بودیم و روغن‌ها و خاشاك را هر چه بیشتر بر هیزم‌ها فرو می‌ریختیم و از آتش بزرگ خود مست خودبینی می‌شدیم. آتش بزرگ ما، به تندی می‌سوخت و زود فروكش می‌كرد و آتش كوچك تو همچنان تا دیرگاهی فروزان بود و بر می‌افروخت. ما ناامیدانه به نزد آتش تو می‌آمدیم؛ و تو به ناكامی ما نمی‌خندیدی. دانه‌های اسپندت را بر اخگرهای سرخ می‌افشاندی و مانند نیاكان دورهنگام خود، دستانت را بر آن گرم می‌كردی و به چهره‌ات می‌كشیدی. چه زیبا بود چهره‌ات آنگاه كه از شراره‌های آتشِ نیرومندت و برافروختگی درونت به سرخی می‌گرایید و نگاره زبانه‌های لرزان آن در چشمانت پرتوافكن می‌شد. چه بسیار زیبا بود.  

 3

مادربزرگ! امروز بسوی روستای تو می‌آیم، بسوی آن روسـتای پر یـادمـان و پر از مهربانی. از دور سیاهی آنرا می‌بینم و شاخـه‌های خـشك درختانی كه در باد به اهتزاز در آمده‌اند و بیابانی رها مانده و گسترده در پیرامون آن.

مادربزرگ! آنروزها سرزمین تو آكنده بود از كشتزارهای زرین گندم كه در هر گوشه‌ای گروهی با همیاری هم، خوشه‌های سر بر آسمان كشیده آنرا می‌درویدند. خرمنكوب‌ها با كودكانی كه بر بالای آن برنشسته بودند، می‌چرخیدند و دانه‌های گندم را رهایی می‌دادند. دختركان گل‌های خودروی دارویی را می‌چیدند و بچه‌ها بازی و سواری می‌كردند. سایه‌ها كه كوتاه می‌شد و نیمروز سر می‌رسید، نان و انگور از خورجین‌ها بیرون می‌آمد و همه مردم از یك خوراك می‌خوردند و از همدلی هم شاد بودند. همه جا اثری از زندگی، از همدلی و از كوشش و جنبش بود.

اما امروز هیچ چیز نیست. بیابان خالی خالیست. روستا، به سرنوشت غم‌انگیز خود در میان ریگ‌های سرگردان بیابان برای همیشه به فراموشی سپرده شده است.

به نخستین گذرگاه روستا می‌رسم، پایم را برهنه می‌سازم. نمی‌خواهم با پای‌افزار در كوچه‌های رؤیایی روستای تو گام بگذارم. می‌خواهم كف پایم بر خاك تو بنشیند و از گرمای آن داغ شود و بسوزد. می‌خواهم تیغ‌های روستای تو به پایم فرو روند كه تیغ‌های روستای تو گواراتر از تیغ‌های دیگر است. آن تیغ‌هایی كه بر جانمان می‌نشینند و هیچكس را یارای بیرون كشیدن آن نیست. می‌خواهم خارها بر پایم فرو روند و من به نزد تو بیایم تا آنها را بیرون بیاوری.

كاش تو بودی و باز هم خارهای پایم و خارهای جانم را بیرون می‌كشیدی. كاش تو بودی و باز هم می‌گفتی كه آرزوهای بزرگ با چشیدن تیغ‌های جانكاه رسیدنی است.

در كوچه‌ها هیچكس نیست. دیوارها فرو ریخته، باغ‌ها خشك شده، روییدنی‌های هرز به فراوانی سر بر كشیده‌اند؛ بلندِ بلند شده‌اند. آنچنان بلند كه تاك‌های تو به دشواری از پشت آن دیده می‌شود. از پاكی و زلالی چشمه روستا تنها یادبودی خوش برجای مانده است؛ چشمه‌ای خاموش و كم آب. دیگر پدربزرگ نیست تا با تیشه پولادینش به جان ته‌ماند‌های كاریز بیفتد و راهِ آب را باز كند. تیشه پدربزرگ چه شد؟ كجاست؟ اگر هم بود، چه كسی یارای دست زدن به آن را داشت؟ چه كسی دلدادگی و شایستگی او را داشت تا تیشه را بر دست بگیرد و راه بیفتد و آب‌های زلال كوهستان‌ها را به ریشه درختان روستا برساند؟

4

چه سخت است نزدیك شدن به خانه تو! خانه‌ای با بام فرو ریخته و با یك دنیا یادمان‌های فراموش ناشدنی. آنروزها چه بسیار كه در اندیشه بام خانه تو بودیم. آنگاه كه برف می‌آمد و برف‌ها هنگامه می‌كردند، ما بچه‌ها بلند می‌شدیم؛ پارو و بیل را بر شانه می‌گرفتیم و شاد و خندان از كوچه‌های آبادی بسوی خانه تو رهسپار می‌شدیم. كوچه‌هایی كه مانند گیسوان تو سپیدِ سپید بودند. در راه می‌خندیدیم و بازی می‌كردیم و برف‌ها را بسوی هم می‌پرتافتیم؛ و هم بسوی دخترانی پرتاب می‌كردیم كه نشسته بر دهانه چشمه، كوزه‌هایشان را از آب‌های گرم و پاك كاریز پدربزرگ پر می‌كردند. دهانه چشمه‌ای كه پسران را نزدیك شدن بدان روا نبود؛ كه چشمه، جایگاه آناهید بود و ویژه دوشیزگان. برف‌های ما به دختران نمی‌خورد و آنان گمان می‌كردند كه نشانه‌گیری ما تا این اندازه فرو كاهیده است و نمی‌دیدند برف‌هایی كه ما بسوی هم پرتاب می‌كردیم، چگونه بر سر و گوش و بینی‌مان می‌نشست و سرخ می‌شدیم؛ سرخِ سرخ! نوك بینی و گوش ما از سرما می‌سوخت و آن سوختن‌ها چه بسیار گواراتر از سوزش‌های دیگر بود.

ما بر روی برف‌ها بسوی خانه تو می‌آمدیم. در برف‌ها می‌دویدیم و غلت می‌زدیم. مردم به شلوغ‌كاری ما خرده‌ می‌گرفتند و ما می‌گفتیم كه داریم می‌رویم برف مادربزرگ را بروبیم. آنان در می‌آمدند كه وای بر مادربزرگ و بامش كه شما روبندگان آن باشید! ما می‌خندیدیم، بلند بلند، و نمی‌دانستیم كه آوای آن پیرمرد كه همراه با بخارِ گرم هستی‌اش از لای شالی بیرون می‌آمد تا چه اندازه درست بود: بدا به روزگار مادر بزرگ كه ما روبندگان برفش بودیم. آنگاه كه به خانه تو می‌رسیدیم، دیگر برای آمدن تو و آوردن نردبان شكیبایی نمی‌كردیم. از در و دیوار و درخت بالا می‌رفتیم و خود را به بام می‌رساندیم.

راستی مادربزرگ! یادت می‌آید كه راه بچه‌ها به خانه همدیگر، همیشه از روی بام‌ها و دیوارها و درختان می‌گذشت؟ تو می‌گفتی مگر كوچه را از شما گرفته‌اند؟ و ما می‌گفتیم كه می‌خواهیم به خورشید تو نزدیكتر باشیم. تو می‌خندیدی و ما نمی‌دانستیم كه از خورشید دوست‌داشته تو چه بسیار دور بودیم. آیا تو هم اینرا می‌دانستی و به ما نمی‌گفتی؟

ما خود را به برف‌های بام تو می‌رساندیم و تو می‌دانستی كه بیشتر از اینكه برف پارو كنیم، بازی می‌كردیم و فریاد می‌كشیدیم. تو بیرون می‌آمدی و برای ما پاره‌های كشك پرتاب می‌كردی. ما كشك‌های آمیخته با برف ترا در دهان می‌گذاشتیم و می‌مكیدیم. تو می‌گفتی اینها را بخورید تا جان داشته باشید. تو هم می‌دانستی كه ما چگونه بی‌جان و كم توان خواهیم شد.

چه سخت سنگین بود برف‌های آن سالیان. ما برف‌ها را تنها از یك گوشه بام به پایین می‌ریختیم تا به لب بام نزدیك شوند و سرسره‌ای ساخته شود. تو از اینكه ما چیزی ساخته‌ایم، شادمان می‌شدی. ما از سرسره به پایین می‌خزیدیم و از درخت توت بالا می‌رفتیم. ما آنروز شاخه توت را شكستیم و تو گریستی. اما ما نمی‌فهمیدیم كه تو برای چه می‌گریی. نمی‌دانستیم كه یك درخت زنده یا یك گیاه سرسبز برای تو چه ارزشی داشت.

تو به ما می‌گفتی اگر شاخه‌ها را بشكنید دیگر چگونه می‌توانید بالا و بالاتر بروید؟ ما می‌گفتیم از شاخه‌های دیگر، و تو بیشتر می‌پژمردی كه «شاخه‌های شكسته» باز هم بیشتر خواهند شد.

اما ای مادربزرگ! بام خانه ترا چه كسی ویران كرد؟ براستی همانا كه تو نیستی و نمی‌بینی كه ما چگونه همه شاخه‌ها را شكستیم. گذاشتیم تا سوارانی به كوچه‌های گرامی‌داشته تو وارد شوند و درخت را از بیخ ببُرند و بام‌ها را فرو غلتانند.

همانا كه تو نیستی تا نبینی چگونه از تنور همیشه گرم و روشنت نگاهبانی كردیم. چگونه به هر بیگانه‌ای كه زور یا گفتار زیبا داشت، دل بستیم و گذاشتیم تا یاد و یادمان‌های تو مانند گَردهای چرخ‌های خرمنكوب، با باد به هر كجا پراكنده شوند. گذاشتیم تا همان بیگانه‌ها آتشدانت را خاموش كنند و نیایشگاه‌های ساده و بی‌خود‌نمایی ترا به ویرانی كشند. اگر تو بودی ما را برای ویرانی نیایشگاه‌ها سرزنش نمی‌كردی، بلكه بیشتر از دل‌بستن به آیین تازه آنان، رنجیده می‌شدی.

درختانی كه آنان بریدند، ریشه‌هایی تنومند در دل خاك دارد. ریشه‌هایش به كاریز پدربزرگ می‌رسد و از آنجا آب‌های دل زمین و دسترنج پدربزرگ را می‌مكد و بهره فرزندان تازه رسیده كوچكش می‌كند كه به تازگی جوانه زده‌اند. كوچك و نازك و سبز! تو می‌گفتی كه جوانه‌های تازه را آزرده نكنید كه زود می‌شكنند. مادربزرگ! من می‌دانم كه «ریشه‌های» درخت ترا هیچكس نمی‌تواند از دل زمین بیرون بكشد.

 5

یادت می‌آید آنگاه كه زیرلب بابایت را فرا می‌خواندی و پسانگاه آهی سر می‌دادی؟ تو می‌پنداری من در دنیای كودكی خود نمی‌دیدم كه با گوشه روی‌مالی، گوشه چشمت را پاك می‌كردی؟ تو گمان می‌كنی از چشم ما پنهان می‌ماند و نمی‌دیدیم كه در نسیم خنك بامدادی به خانه همیشگی او پناه می‌بردی و در كنارش می‌نشستی؟

می‌پنداری كه نمی‌دانستیم بیل پدربزرگ برای تو همچو گنجینه‌ای گرانبها بود و آنرا در گوشه‌های پستوی پر از رازهایت  پنهان می‌كردی و گَرد آنرا می‌زدودی؟ می‌دانی هم‌اكنون فرزندان مادربزرگان با همان بیل، گوشه‌های خانه و کوچه شما را می‌جویند؟ كوچه‌هایی كه هر بامداد آب‌ و جاروشان می‌كردی و بوی خوش اسپند را در آن می‌پراكندی.

آنگاه كه بر خاك بابایت می‌نشستی، تو نیز به یادهای كودكی خود می‌اندیشیدی؟ آن یادمان‌هایی كه برایمان فرا می‌گفتی و می‌خواستی تا همیشه در یاد داشته باشیم؟

 6

یاد با تنور زیر كرسی تو! تنوری كه بوی سیب‌زمینی‌های پخته از آن می‌آمد. دیزی‌ای كه همیشه برای مهمانی تازه رسیده در تنور داشتی؛ آب جوشی كه هیچگاه از جوش و خروش باز نمی‌ایستاد و نشانه زندگانی و ‌آتش درون تو بود.

كوچه‌های آن روستا و همه درختان آن بوی ترا می‌دهد. جای گام‌های تو در كنار همه آنها مانده است. هنوز هم بانگ خوش شُرشُر آب چشمه، آن هنگام كه كوزه سفالینت را در آن فرو می‌كردی، به گوش می‌رسد. كوزه دسته بر گردنی كه آذین زردِ تاج مانندی بر سرش نهاده بودی و من همواره می‌اندیشیدم كه آیا آن آوند سفالین برای تو تنها یك كوزه بود؟

می‌دانی مادربزرگ! همه آن آوازها را هنوز هم می‌شنوم؛ جای گام‌های ترا می‌بینم؛ بوی ترا در همه جا دنبال می‌كنم. بوی دانه‌های سرخ اسپندت در همه گذرهای روستا درپیچیده است.

 7

كاش تو بودی و باز هم برایمان شوغات می‌گفتی؛ افسانه‌هایی كه راست‌تر از همه سرگذشت‌های دیگر بود. كاش باز هم در شب‌های پر ستاره آكنده از آوای جیرجیرك‌ها، با گزاردن پارچه‌ای بر دهانه چراغ، آنرا خاموش می‌كردی؛ جاجیم را بر رویمان می‌كشیدی و همچو همیشه افسانه‌های سر‌بسته‌ات را باز می‌سراییدی و با چشمان دریایی‌ات در اندیشه‌های دور و دراز سالیان سال فرو می‌رفتی. كاش باز هم چشمان قشنگت را می‌دیدم آن هنگام كه از دلدادگی به پهلوانان داستان‌هایت شاد می‌گشت و آن هنگام كه در غم آنان نمناك می‌شد و به سوگ می‌نشست.

كاش تو بودی و باز هم برای ما «بز زنگوله پا» را با آن شور بی‌پایانت بازگو می‌كردی و ما باز هم به اندرزت گوش فرا نمی‌دادیم. در سخنان باشكوه تو، تا چه اندازه «شنگول و منگول» زیبا بودند و «خشت سر تنور» دلربا بود. كاش باز هم برای ما از «آقا گرگه» می‌گفتی كه دستانش را رنگ كرده بود و بزغاله‌ها را فریب می‌داد. راستی چرا بزغاله‌ها بازهم فریب می‌خوردند و می‌خورند؟ چرا باز هم در را می‌گشایند تا خود را در آغوش او بیندازند؟ چرا هیچگاه بزغاله‌ها بجای رنگ، به خودِ دستانش نگاه نمی‌كردند؟ تا چه هنگام باید خانم بزی به جنگ آقا گرگه برود؟

كاش ما بجای گوش سپردن به داستان‌های پر راز و رمز تو، به سركشی و بازیگوشی نمی‌پرداختیم. تو چگونه چنین بردبار بودی و ما را تاب می‌آوردی؟

 8

یادت می‌آید آن هنگام كه كشمش‌های تازه رسیده را در پیاله مسی كهن آوردی و گفتی این پیاله‌ای است كه از پدربزرگت بر جای مانده؟ ما را كاری با پیاله نبود و تنها در اندیشه كشمش‌ها بودیم. تو گفتی نگاره‌ای در ته پیاله هست، كشمش‌ها كه به پایان آمد، آنرا می‌بینید. ما كشمش‌ها را بسر آوردیم و تو نگران نگاه ما به نگاره پیاله بودی؛ اما ما در اندیشه پر شدن پیاله از كشمش‌های دیگر. تو آنشب دلت شكست. ما دلشكستگی ترا ندیدیم و در نیافتیم. سالیانی گذشت تا بدانیم تو آنشب از ما دلگیر بودی و ما شاد از خوردن كشمش‌هایی كه تو خود با دستان خود بر زیر بام خانه‌ات آونگ كرده بودی. خودت انگور آنها را از كوچه‌باغ‌های پر از درختان سنجد تا به خانه آورده بودی. خودت انگورها را از درخت بر چیده بودی. درخت را خودت به هنگام جوانی كاشته بودی. خودت درختان را هَرَس كرده بودی. خودت آبشان داده بودی و گیاهان هرز كنارشان را از بیخ و ریشه بركشیده بودی.

برای ما هیچكدام اینها دانسته نبود؛ تنها در اندیشه شیرینی كشمش‌ها بودیم. آنها را می‌خوردیم و خوشه‌های آنرا به میان كرسی رها می‌كردیم. تو آنها را گرد می‌آوردی و داروی زخم‌هایت می‌كردی. راستی مادربزرگ! كاش تو بودی و باز هم به ما می‌گفتی كه كدام زخم‌هایت دردناك‌تر، كاری‌تر و درمان‌ناپذیرتر بود.

دوست دارم به باغ تو بروم. روییدنی‌های هرزش را ببُرم. باغت را با بیل پدربزرگ بیل بزنم. گل‌های ختمی و بوته‌های اسپندش را برچینم. گل‌های ختمی را بیاورم تا مادربزرگ آینده، مانند تو گیسوانش را با آنها بشوید و دانه‌های اسپند را به یاد تو بر آتشی افشانم كه بر خواهیم افروخت. بر آتش فرخنده آتشدان تو! اما آیا دیگر هیچكدام ما گل‌های ختمی را می‌شناسیم؟

 9

دوست داشتم باز هم به خانه تو می‌آمدم، خانه‌ای كه هیچگاه درِ آن بسته نبود؛ هیچگاه تنورش خاموش نبود؛ هیچگاه آوای گام‌های زندگی در آن بریده نمی‌شد.

دوست داشتم باز هم در خنكای بامدادی به آواز تو بر می‌خواستم تا بزغاله‌هایت را به دشت و دمن ببرم و هنگام فرو نشستن آفتاب بسوی تو بازگردیم. آن هنگامی كه تو برای دیدار خورشید سرخ و بزرگ و دوست‌داشته‌ات به كنار دیوارهای روستا می‌آمدی و دستانت را بسویش فراز می‌گرفتی. من از دور ترا نگاه می‌كردم كه چگونه خورشید را می‌نگریستی و با خود و زیر لب چیزهایی می‌گفتی.

باد غم‌انگیز شامگاهی پیراهن رنگارنگ گلدارت را به جنبش در می‌آورد و گیسوان سپیدت را بر می‌افشاند. جنبیدن پیراهن گلدارِ همچو پروانه تو از پشت گَرد پای بزغاله‌ها و از میان آوای زنگوله‌ها چه باشكوه می‌شد. من دوست داشتم گله به آبادی نرسد تا بیشتر بتوانم ترا تماشا كنم و بتوانم باز هم یواشكی به پشت سر تو بیایم و بشنوم كه با خورشید چه می‌گفتی؛ آن نیایش‌هایی كه همچنان بر جان و دلم بر نشسته است.

می‌دانی مادربزرگ كه دیگر هیچكدام ما نه فرو شدن خورشید را می‌بینیم و نه بر آمدن آنرا؟ نه ماه را می‌نگریم و نه ستاره‌ها را؟

 10

خوشا روزهایی كه در یاد و نگران همه مردم روستا بودی. از پرتوی نور كم‌سویی در نیمه شب و بر پهنه دیواری، می‌دانستی كه هنگام زاییدن گاو همسایه بود. از آهنگ پای اسبی در كوچه‌ای، می‌فهمیدی كه از پسرش آگهی بدی آورده‌اند. از آوای پیاله در كندوله‌ای پی می‌بردی كه اندوخته گندمی رو به پایان است؛ و از آواز گریه كودكی در كوچه‌ای، می‌دانستی كه دارد دندان در می‌آورد.

می‌دانستی كه دل پسر جوانی در كدام خانه در گرو است. كاسه آش را به دست همو می‌سپردی تا بسوی خانه د‌لارامش شتابان شود. یادت می‌آید كه گفتی پسرك از دستپاچگی كاسه آش را فرو افكنده است؟ ما در شگفت می‌ماندیم كه تو از كجا می‌دانی؟ و تو می‌گفتی كه این بانگ، بانگ دركوبه او نبود. جوان دلداده اینگونه نمی‌كوبد؛ آرام، اما استوار می‌كوبد. یادت می‌آید تا او بازگردد، تو كاسه دیگری پركردی و به دستش دادی؟ یادت می‌آید به او چه گفتی؟ گفتی: «دست عاشق به داغی كاسه‌ای نمی‌سوزد».

ای مادربزرگ! می‌دانی به روزگار ما تا چه اندازه عشق بی‌ریشه شده است و چگونه آنرا به بازیچه و لودگی كشیده‌اند؟ مادربزرگ! می‌دانی ما تا چه اندازه از روزگار همدیگر آگاهی داریم؟ می‌دانی تا كجا شهرها بزرگ شده‌اند و تو چه بسیار از بزرگ شدن شهرها و از بین رفتن آیین‌ها، واهمه داشتی؟

 11

مادربزرگ! ای كاش باز هم دستان پر توان تو یاریگر راه‌های بی‌پایان ما می‌بود. كاش باز هم می‌توانستیم دسـتان پر امید ترا برگیریم و آنها را در ناهمواری‌های روزگار در كنارمان دریابیم. دستان تو ای مادربزرگ! دستانی بزرگ، چروكیده، رنج كشیده، پر از داغ‌های روزگار و پر از مهربانی. 

دستان تو ای مادربزرگ! دستانی با انگشتری نقره و نگین‌های فیروزه‌ای. انگشتری كه امروزه هست و دستانی كه دیگر نیست. انگشتری كه خود نگاره دستانی بر آن آرمیده بود. دستانی كه به پیمانی استوار و همیشگی به یكدیگر گره خورده بودند. پیمانی كه هیچگاه گسسته نمی‌شد و نشد.

بر انگشتان تو ای مادربزرگ! جز همان گوی پیمان و جز انبوهی از داغ‌ها، چیز دیگری نبود. چه پر مهر بود دستان تو، آنگاه كه به دستان یـخ‌زده مـا گـرما می‌بخشید. چـه گرمِ گرم بود، آنگاه كه سردِ سرد بودیم و گرمای ترا آرزو می‌كردیم. چه سخت بود، آنگاه كه در سربالایی‌ها دستانمان را برمی‌گرفت و چه كوبنده بود آنگاه كه گوشمان را می‌نواخت.

ای كاش باز هم سیلی تو بر چهره ما نواخته می‌شد، آنگاه كه تو از گذشت روزگار و آموخته‌های نیاكان می‌گفتی و ما به تو و به آنان بی‌پروا بودیم. ای كاش باز هم دستان تو گوش‌های ما را بر می‌گرفت، آن هنگام كه داستان‌ها و باورها و آموزش‌های پر از راز و سربسته ترا به شوخی و خنده می‌گرفتیم.

دستان تو پر از زخم بود، پر از آثار خارها و گذر روزگار. اما دستان ما پر از خار نیست؛ زبان‌های ما پر از خار است.

دلم دستان ترا می‌جوید. دستانی كه با آن در واپسین روزهای تابستان، انگورهای پرورده‌ات را از شاخه‌ها می‌چیدی، بر سبد می‌نهادی و بر دوش می‌گرفتی و از كوچه‌باغ‌های دل‌انگیز نیاكانت به سوی خانه رهسپار می‌شدی و تا به خانه برسی، نیمی از سبدت را به بچه‌های كوچه‌باغ‌ها بخشوده بودی.

تو شیرین‌ترین انگورهایت را بر روی سبد می‌نهادی؛ چون می‌دانستی كه ما سوار بر درازگوشی از كنارت می‌گذریم و دستانمان را در سبد انگورهای سرخ و سبز تو فرو می‌كنیم. همه می‌دانند كه دیگر هیچ انگوری بوی خوش انگورهای ترا ندارد.

تو به لب چشمه می‌رسیدی و می‌نشستی. نه برای شستن انگورها؛ كه انگورهای باغ تو هیچگاه زهر‌آگین نبود. نه انگورهای تو، نه آب‌های زلال چشمه تو و نه روستای تو. زهرها را ما به روستایت در آوردیم و باغ ترا، كوچه‌باغ‌های ترا، میوه‌های ترا، اندیشه‌های ترا و یاد‌ها و باورهایت را، همه و همه را شرنگ‌آلود كردیم.

تو به لب چشمه می‌رسیدی و دستانت را در آب‌های زلال كاریز فرو می‌بردی؛ مُشتی می‌آشامیدی و نیایشی بر می‌خواندی.

چه زیبا بود دستان تو آنگاه كه در آب‌های زلال چشمه روستا فرو می‌شد و ماهیانی كه از میان انگشتانت می‌گذشتند. چه زیبا بود نگاره تو در دل آب‌ها آنگاه كه چكه‌های آب از میان گیسوانت بر آن فرو می‌افتاد.

تو به آن چشمه و به آبهایش سوگند یاد می‌كردی، به زلالی‌اش، به پاكی‌اش و به روشنایی آب‌هایش. اما ما ناپاكی‌هایمان را به چشمه خجسته تو رها كردیم. ما چشمه ترا به ویرانی كشیدیم؛ چشمه ترا آلودیم و خشكاندیم. درختانِ فرا‌آورده دسترنج تو از این بی‌مهری ما پژمردند و از خشك شدن چشمه، خشكیدند.

كاش دستان تو باز هم بودند. برای نواختن چند سیلی! سیلی‌ای بر بناگوش ما. ما كه روستای ترا زهر‌آلود كردیم؛ آبهایش را آلوده كردیم؛ چشمه‌اش را خشكاندیم؛ درختان ترا از ریشه بركندیم و باورها و گرامی‌داشت‌های ترا خوار و كوچك شمردیم.

كاش دستان پر توان و نیرومند تو باز هم بودند.

 12

كاش باز هم ما را می‌بردی به میان سپیدارهایی كه باد در میان شاخه‌هایش می‌پیچید. سپیدارهایی كه بلندِ بلند بودند. مانند تو! مانند آرزوهای بلند تو. به بلندای بالای تو. بلندایی كه هنوز هم می‌اندیشم برای دیدار آن، باید بالا و بالاترها را نگریست.

كاش باز هم از تنور پر از آتشت،كلوچه‌های داغ و خوشمزه بیرون می‌آوردی و بر سفره همیشه گسترده‌ات می‌نهادی. كاش‌ما بجای نگریستنِ بیرون آمدن كلوچه‌ها از تنور، دستان ترا تماشا می‌كردیم‌ كه سرخِ سرخ شده بود؛ و چهره‌ات را می‌نگریستیم كه از تندی آتش و تفتیدگی، برافروخته شده بود و سوزشش رنجت می‌داد.

اگر ما به چهره تفتیده تو می‌نگریستیم، تو می‌خندیدی تا نگاه ما را از چهره و چشمان دردمندت، به لبان خندانت باز گردانی.

چه بسیار دستان تو برای پختن نان و كلوچه‌ها سوخت و چه بارها كه دستانت را در چكه‌ای آب فرو نهادی تا بدان‌ها آرامش بخشی.

تنور تو كجاست؟ آتش‌های فرخنده تو چه شدند؟ سـپیدارهای بـلند تـو به كجا رفـتند؟ مور‌های كوچكی كه نـان خشك خرد شده را بر راهشان می‌افشاندی، كجایند؟ بی‌آلایشی تو و روستایت را در كجا جستجو كنم؟

 13

شبی تاریك و پاییزی بود. نه ماه در آسمان بود و نه پاره‌های ابری. من و تو در كوچه‌باغ‌های تاریكی كه درختان بلند سپیدار سر به آسمان بركشیده بودند، بسوی خانه می‌آمدیم. باد در شاخه‌های سپیدارها می‌پیچید و با آوای خرد شدن برگ‌های زرد پاییزی در زیر پای ما آمیخته می‌شد.

من می‌ترسیدم؛ از تاریكی، از سایه‌ها، و از راه ناآشنا. تو دست مرا گرفتی و چراغ را به دست دیگرم سپردی. پرتوهای لرزان چراغ، سایه‌ها را زیادتر می‌كرد و من خود را به تو نزدیك‌تر می‌كردم. تو چراغ را به دست من دادی و گفتی می‌خواهم چراغ در دستان تو باشد؛ می‌خواهم در دستان شماها همیشه روشنایی باشد.

گرمای زبانه كوچك آتش بالا می‌آمد و به دست من می‌رسید. گرمی آن اخگر كوچك در آن شب پاییزی، خوشایند بود و فروغ آن بر برگ‌های زرد جلوی پای ما می‌گسترد. برگ‌ها زیر پای من خرد می‌شدند و با باد در هوا پراكنده می‌گشتند.

تو گفتی خاك‌های همین كوچه‌ها و باغ‌ها، ریزه‌های همین برگ‌هاست. آنها نمرده‌اند؛ آنها همین خاك‌هایی هستند كه تو بر آنها گام می‌نهی؛ خاك‌هایی كه تو بر روی آنها ایستاده‌ای. همین خاك‌هایی‌ست كه سپیدارها ریشه‌های نیرومند خود را در آن فرو كرده‌اند. همین خاك‌هایی‌ست كه جوانه‌ها را در گلدان‌ها به آغوششان می‌سپاریم تا در بهار به آنان گل‌های زیبا و خوشبو بخشند. این برگ‌ها، مادربزرگان برگ‌های سرسبز بهار آینده‌اند. اگر ریشه‌هایشان را در آن فرو نبرند، به كجا ببرند؟ چگونه بزرگ شوند و چگونه میوه‌هایی دهند كه دسترنج همین خاك است؟ همین خاك است كه باد پاییزی، تخم گل‌ها را بر دامان آن می‌افشاند و او دانه‌ها را چون گوهری گرانبها در آغوش خود پنهان می‌دارد تا زمانی كه زمین گرم شود و سرشك آبی بر او فرو افتد. آنگاه باز هم می‌شكفند و گل می‌دهند؛ گلی زیبا، گلی مانند فرزندان شماها!

مباد كه ریشه‌هایت را در خاك دیگری فرو كنی، كه هر خاكی بهر هر گیاهی نیست. هر گیاهی در هر خاكی نمی‌روید، بزرگ نمی‌شود و میوه نمی‌دهد. خاك تو اینست؛ این كسی كه دستش را گرفته‌ای، این كسی كه دستت را گرفته و راز و نیازش را می‌شنوی. راز و نیازهایی كه دانه‌های بارآور اوست.

ترسناكی این راه‌های تاریك، به اندازه ترسناكی بسیاری از راه‌های روشن نیست. روشنی‌ها را همه دیده‌اند، همه رفته‌اند، همه می‌دانند. در راه‌های تاریك برو! آنجا كه پر است از گمشده‌های نیاكان تـو. جستجو كـن، پـیدا كـن، نگاهشان كـن و به فرزندانت نشانشان بده.

راه تو، راه تاریكی‌هاست. تو رهنورد شبی، رهنورد شب! راهیان شب و تاریكی را هیچكس همراهی نمی‌كند؛ تنها می‌مانند، تنهای تنها. باید آهسته و هشیار روند. از روندگان روز بازپس می‌مانند، ریشخند می‌شوند و خوار؛ و شاید هم هیچگاه به سرانجام نرسند.

من سرم را بلند كردم. مادربزرگ به فراسوی تاریكی‌ها چشم دوخته بود. پرتوی كم‌سوی چراغ، چشمانش را درخشان‌تر كرده بود و چین‌های چهره‌اش، پیرتر نشانش می‌داد. از او نپرسیدم كه در یاد كدام روزگـاران از دسـت رفـته بـود. در یاد كدامین شب تاریك؟

خسته بود و به سختی راه می‌آمد. دستش را فشردم. نمی‌دانم من بیشتر نیازمند دستان او بودم یا او دستان مرا برای واپسین گـام‌هایش برگرفته بود؟

بالای بلند او برای من همیشه مانند سپیدارهای سربلند همان كوچه بود؛ بلند و استوار و پابرجا. افسوس كه مانند درختان سرو، بلندای بالای مادربزرگ سربه‌زیر شد؛ مانند بیدهای سرفكن، خمیده گشت؛ و همچو بوته‌های گل ناز، بر گستره زمین و در آغوش زمین خوابید.

 
Persian Studies / Reza Moradi Ghiasabadi  ::  The Studies of Persian (Iranian) Culture & Arcaeoastronomy
بازنشر هر یک از نوشتارها منحصراً در محیط وب، بصورت متن کامل و بدون تغییر، همراه با ذکر مأخذ آزاد است.