یکشنبه،
17 تیرماه 1386
رنجنامه دختری از سیستان
در ملک ما هیچچیز کلان نبود!
رضا مرادی
غیاث آبادی
شامگاه روز گذشته، پس از سفری بیادماندنی که به
دعوت آقای
عباس جعفری (کوهنورد و ایرانگرد پرکار) و با همراهی دکتر
پرویز رجبی، آقای محمد علی اینانلو (طبیعتشناس)، آقای عباس محمدی
(دبیر انجمن کوهنوردان ایران)، خانم فرخنده صادق (نخستین زن
ایرانیِ صعودکننده به قله اورست)، خانم هستی پودفروش و آقای حسین
سلطانزاده (خبرنگاران خبرگزاری میراث فرهنگی)، خانم بهاره حاجیها
(از دوستداران اخترباستانشناسی ایرانی) و چند تن دیگر از
دوستان و فعالان زیستبوم ایران، از دیدار چکاد سرافراز دماوند و
سخنرانی در
گردهمایی روز دماوند که به مناسبت سیزدهم تیرماه و جشن
تیرگان برگزیده شده است، بازگشتیم؛ به سراغ نامههای رسیده رفتم.
در نخستین نامه که مضمون آن در چند نامه دیگر هم
تکرار شده بود، یکی از خوانندگان نوشتههایم با دلسوزی عمیقی
پرسیده بود که آیا قصد ندارم به توهینهای منتشرشده در یکی از روزنامهها پاسخی بدهم؟ برای این دوست دلسوز چنین نوشتم که این گفتهها و
اظهارنظرها، نتیجه طبیعی تعصبها و رفتارهای افراطی و ناآگاهانه
برخی از ایراندوستانی است که با شیوههای نادرست و خیالپردازانه خود موجب رواج
چنین بازخوردهایی میشوند که روز به روز هم بر مقدار آن افزوده
میشود. آشکار است که روشهای افراطی در دفاع از هر پدیدهای، به
مقاومت افراطی در برابر همان پدیده منجر خواهد شد. آسیبی که از
دفاع بد و نابخردانه به هر اندیشه و مکتب و هویتی وارد میشود، بسا
مخربتر از آسیب ناشی از کنشهای مخالفان آن است.
به هنگامی که تاریخنویس کهنهکاری که حدود پنجاه
جلد کتاب در کارنامه خود دارد، بدون ارائه هیچ دلیلی، مدعی اختراع و ساخت کاغذ در دوازده
هزار سال پیش و همچنین اختراع ضبط صوت و بلندگو در ایران عصر
هخامنشی میشود و شاهنامهشناس برجستهاش مدعی وجود دستگاهی شبیه
موبایل در عصر زال میشود، روند مطالعات ایرانی به اندازهای
به انحراف کشیده شده است تا دیگر نتوان خردهای بر چنین جوانی
گرفت.
اما از سوی دیگر، نامه خانم زهره صیادی نیز به مانند کوششهای انجمن
کوهنوردان ایران و دیگر انجمنهای زیستمحیطی برای پاسداشت
زیستبوم ایران، نشاندهنده دلسوزی واقعگرایانه و عملگرایانه او برای مردمان
بخشی از پهنه ایرانزمین بود. زهره که دانشآموخته زبان و ادبیات
فارسی است، از کوشندگان پرکاری است که سالها توان خود را صرف
گردآوری فرهنگ عامه و ادبیات شفاهی مردمان سیستان کرده و میکند.
او که خود دختری از روستایی بر کرانه دریاچه هامون است و هر بامداد
از پنجره خانه خود چشمانداز رؤیایی کوه خواجه را دیده و باورها و
داستانهای در پیوند با آنرا در دل خود بازسازی کرده است، بخوبی
میداند که این گنج بزرگ رو به نابودی و فراموشی میرود و از همین
رو، علاوه بر اینکه با رنج و ممارست فراوان و سفرهای پیوسته به
روستای باستانی خود در سیستان و خانه مادربزرگ، در گردآوری فرهنگ
کهن نیاکان میکوشد، به مشکلات و مصائب بیشمار مردمان زابلستان
نگاهی ویژه و دلسوزانه دارد.
چند سالی که زهره به کلاسهای آزاد من میآمد. از
همه زودتر میرسید و از همه زودتر و پیش از گفتگوهای معمول
پایان جلسه از آنجا میرفت. رد پای او را نمیتوان در گردهماییهای
تکراری و شعارزدگانه و یا در وبلاگهای برخی جوانانی که
در باره همه چیز اظهارنظرهای
قاطعانه میکنند، دید. رد او را تنها
میتوان در ریگزارهای سوزان سیستان و در میان پیرزنان و پیرمردانی
که حاملان فرهنگ نیاکان هستند، یافت.
من نیز مانند زهره بر این گمانم که تا زمانی که
کمترین امکانات رفاهی و آموزشی و صنعتی از مردمان سیستان دریغ
میشود و آنان را با بیکاری و دیگر رنجهای بی پایان خود تنها
گذاردهاند، قاچاق بنزین و هر کالای دیگری را نمیتوان حق آنها
ندانست. همانگونه که کشت خشخاش برای مردمان
افغانستانی که میهنشان آزمایشگاه سلاحهای جنگی نوین و آوردگاه
بزرگ تروریستان و تسلیحات نظامی دولتهای بزرگ آزمند و جهانخوار
شده است، چارهای در میان همه ناچاریهاست. جهان متمدنی که جز جنگ
و ویرانی برای افغانستان به ارمغان نیاورده است، چگونه میتواند
مخالف تولید خشخاش در آنجا باشد؟ براستی شگفتانگیز است سخن از
انسانیت گفتن از سوی قدرتهای سلطهجو و مهدهای دموکراسی و حقوق
بشر که هر روز
به نظاره مرگ ناشی از فقر و بیماری و گرسنگی دهها کودک افغانستانی
نشستهاند.
خانم زهره صیادی از من خواسته است تا با انتشار
نامهاش، دیگران را با بخشی از رنجهای سرزمینش آشنا کنم. نامه او- که اندکی ویرایش شده است-
را بخوانید و برایش نامه بنویسید:
در ملک ما هیچچیز کلان نبود!
زهره صیادی
به همشهریانم فکر میکنم و به دستان خالی کودکانی
که نانشان به بنزین بسته بود. همشهریانی که هیچ کارت و امتیاز
ویژهای برای استفاده کم یا زیاد از بنزین ندارند.
به سیستان فکر میکنم و یادم میآید که چند سال است
کوله پشتی کوچکم را از کاغذ و خودکار و نوار و ضبطصوت پر میکنم و
راه میافتم میان مردمان گشادهروی شهر و روستایم و هر بار دهها
داستان و افسانه و ترانه و لالایی را به کولهام میافزایم و شادِ
شاد باز می گردم. با دستانی پر!
داستانهای مردمان دیار من، سرشار از عشق است و
مهربانی و حماسه و رزم و مبارزه و استقامت. و نیز زیرکی و امید و
ایمان. اندیشه معترض و ظلمستیز، و برخاستن در مقابل بیعدالتی، از
جمله مفاهیمی است که در داستانهای به ظاهر ساده مردم، آشکارا دیده
میشود.
قهرمان داستانهای سرزمین من همواره در مقابل ظلم،
حاکم ظالم و شاه ظالم میایستد. میجنگد و پیروز میشود. افسانهها
به روشنی باور دارند که خشکی زمین و قهر آسمان از آنجا شروع میشود
که خون چکاوک (خون بیگناه) بر زمین میریزد. مادران در لالاییها
به آوای بلند کودکانشان را درس مردانگی میدهند.
بارها از خود پرسیدهام که جمعآوری فرهنگ شفاهی
این مردم، به چه درد آنان میخورد؟
حالا دیگر راویان سیستان خود روایتی شدهاند،
بیراوی.
بغضی در گلوی مردمان هست که میخواهم فریادش کنم،
میخواهم بگویم قصة پرغصة قصهگویان سیستانیان را:
یکی بود یکی نبود، رستم دستهایش
بسته بود.
یکی بود یکی نبود، رستم صدایش خسته بود.
یکی بود یکی نبود، سال وبا بود، ملک بیوه شده
بود.
یکی بود یکی نبود، خشکسالی بود، ملک بیوه شده بود.
یکی بود یکی نبود، جنگ بود، ملک بیوه شده بود.
یکی بود یکی نبود، موضوع مقاله استاد دانشگاه،
اقتصاد کلان بود. موضوع گزارش ژورنالیست بزرگ، تصمیمگیریهای کلان
بود. موضوع تصمیمگیری آقای دکتر، دغدغههای کلان شهرها بود.
اما در ملک ما هیچ چیز کلان نبود!
میخواهم راوی ماجرای مهاجران سیستان شوم، راوی رنج
زنان سیستان. راوی دختر 42 کیلویی که 80 کیلو استکان و نعلبکی را
به خودش آویزان میکند تا ببرد به خراسان. راوی مردان بنزینفروش
که هر روز با ده ماشین میروند و با نُه ماشین بر میگردند و همیشه
یکی از آنها با رانندهاش میسوزد.
راوی مسائل غیرکلان مردمان سیستان! مسائلی که برای
دیگران بزرگ نیستند ولی پیامد تصمیمگیریهای بزرگند.

دختران روستای قلعه رستم در جنوب
شرقی زابل
عکس از غیاث آبادی، دی ماه 1381
راوی مردمانی که روی سفالهای پر نقش و نگار چند
هزار ساله اجدادشان قدم بر میدارند. اما هنوز پایی برهنه دارند!
راوی دخترانی که میباید سوشیانتی را متولد کنند.
مردمانی که چارهای ندارند جز آنکه تریاک معامله
کنند یا راه حلالتری را انتخاب کنند و بنزین قاچاق کنند و استکان
بفروشند و پارچههای خارجی را دور تا دور هیکلشان بپیچند. مردمانی
که هنوز راههای حلالتری را انتخاب میکنند.
تصمیمگیریهای کلان همیشه باعث کاهش مشکلات کلان
شهرها میشود، اما راههای حلالتر نان درآوردن را از این مردمان
میگیرد.
مردمانی که در پی راههای حلالتری برای نان
میگردند، اقلیتاند؛ در اکثریت حل میشوند و اهمیتی ندارند.
میخواهم راوی روایت اقلیتی بشوم که خود جزئی از آن
هستم . اقلیتی مرزنشین که ریشههایی تنومند دارند اما بیشاخه و
برگ و میوه.
اهمیتی ندارد که بارها و بارها نوارهایم را بشکنند
و کاغذهایم را ببرند. دیگر ماجرای عاشقانه دلاور زنی که میجنگد در
ذهنم نقش بسته است. ماجرای بیبی دوست، ماجرای کوه خواجه.
راویان ادبیات سیستان دیگر خود سراغ مرا می گیرند:
«دختر سیستان! خبری از ما نمیگیری؟ خبر ما را به دیگران برسان!».
میخواهم خبرشان را به دیگران برسانم. به دیگرانی
که شاید سیستان را بشناسند. دیگرانی که شاید به یاد داشته باشند
سیستان جزئی از هویتی به نام ایران است. آنان که شاید فراموش نکرده
باشند سیستانی هم وجود دارد. آنان که شاید بدانند سیستان فقط در
شاهنامه نیست.
آنان که سیستان شاهنامه را فراموش نکردهاند، اما
سیستان زنده و رنجکشیده ایرانزمین را فراموش کردهاند.
غبطه
نخوردم، حسودیم شد!
زهرۀ گرامی سلام،
غیاث آبادی لطف کرد و نوشتۀ ترا نشانم داد.
از
تو چه پنهان که حسودیم شد که چرا من نویسندۀ آن نبودم!
تو
میتوانی با ادامۀ این نوشته گامهای بلندی برداری.
تنها یک خواهش یا پیشنهاد دارم:
تاکنون نوشتههای آکنده از خشم و ستیزهجویانه، پاسخ ندادهاند!
باز
هم کوشش بکن میزبانی مهربان، بردبار و آرام برای سخنت باشی.
در
آرزوی خواندن دیگر نوشته هایت.
با
فروتنی
پرویز رجبی
17/ 4/ 86